تبليغاتX
نارنجی خانوم



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


نارنجی خانوم

قول داده بودم که دیگه غر نزنم و لی دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم تحمل کنم می خوام غر بزنم از همه احساس های فرو خورده و تاول زده ام بگم میخوام بگم که ناراحتم از خودم از آقای شوهر از این نکبتی که دور و برم رو گرفته از شرکت از همکارام از حماقتهای پیدا و ناپیدام. از بغض هایی که به شکل یک لبخند کج و معوج روی صورتم خودش رو نشون می ده. از تحقیری که توی شرکت تحملش می کنم تا کار کنم تا پول دربیارم چون احساس مسئولیت می کنم جون اقای شوهر احساس مسئولیت نمی کنه چون... .

نمی دونم دیگه هیچی نمی دونم فقط می دونم خیلی خسته ام اینقدر خسته ام که حتی توان اشک ریختن شبانه هم ندارم!

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت19:37توسط نارنجی | |

ما این روزها مستان گوش می کنیم شما چطور؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت23:57توسط نارنجی | |

به دیدارم بیا هر شب .....

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند


دلم تنگ است .


بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند


شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها


دلم تنگ است.


بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه


در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال


دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها


بیا امشب که بس تاریک و تنهایم


بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی


که می ترسم ترا خورشید پندارند


و می ترسم همه از خواب برخیزند


و می ترسم همه از خواب برخیزند


و می ترسم که چشم از خواب بردارند


نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را


نمی خواهم بداند هیچ کس ما را


و نیلوفر که سر بر می کشد از آب


پرستوها که با پرواز و با آواز


و ماهیها که با آن رقص غوغایی


نمی خواهم بفهمانند بیدارند.


بیا ای مهربان با من !


بیا ای یاد مهتابی !



مهدي اخوان ثالث

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت17:0توسط نارنجی | |

به طور اتفاقی از کتابخونه ای که عضوس این کتاب رو انتخاب کردم اول فکر کردم که نباید کتاب جالبی باشه و حالا که تمام کتاب رو خوندم خیلی خوشم اومد. زندگینامه یه دختربه اسم آنا اهل زلاند نو که با یه ایرانی به اسم بیژن (مشهدی) آشنا می شه ، در همین زمان انقلاب میشه و بیژن برمی گرده و دیگه نمی تونه از کشور خارج بشه. به همین دلیل آنا میاد ایران و ایران رو از دید خودش بسیار واقع بینانه و به دور از حب و بغض معرفی می کنه . نثر کتاب ساده بود و کتاب معروف و پر فروشی هم نبوده ولی برای من جذاب بود. هر وقت در گیر افکار خاله زنکی میشم کتاب خوندن به من کمک می کنه.

بوی عطر گلاب،نویسنده:آنا وودوارد،ترجمه:ساغر ساغرنیا،انتشارات کویر،عنوان اصلی: ببخشید این آیتم تغییر زبان بلاگفا درست کار نمی کنه پس به بلاگفا کلک مرغابی می زنم و درارارم:

The scent of  rose water: A new Zealand Bride in Iran

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت11:17توسط نارنجی | |

هی هموجور داریم آه می کشیم ولی هیچ کاری هم نمی کنیم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت19:20توسط نارنجی | |

آقای شوهر یه چند وقتیه که به خاطر حقوق پایینش قرارداد نبسته و فعلا در جماعت بیکاران سیر و سیاحت می کنه اون اوایل می گفت من سه روزه کار جدید پیدا می کنم بعد گفت یه هفته ای حالا میگه یه ماهه ........

 البته انصاف نیست با مدرک تحصیلی مهندسی و ده سال سابقه کار٬ آقای شوهر کار مناسب (حتی نامناسب) با وجود پارتی پیدا نکنه. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.خدا به این آقای ا. ن ...... بگذریم که حال و حوصله نداریم.

پ ن : امیدوارم افسردگی نگیره هرچند خیلی سرحال و خوشحاله!

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت11:16توسط نارنجی | |

خسته ام خیلی خسته

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت15:46توسط نارنجی | |

ما اینقدر از این جلسات که باید به عنوان سیاهی لشکر برویم و تازه صورت جلسه هم بنویسیم بدمان می آید که نگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو.

آخیش غر زدیم باز!

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت12:31توسط نارنجی | |

فقط وقتی بیماری قدر سلامتی رو می دونی! چرا؟

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت19:46توسط نارنجی | |

...................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت0:25توسط نارنجی | |

اگه یه چیز وحود داشته باشه که من ازش متنفرم و هیچ موقع نمی تونم تحملش کنم اون سوتفاهمه. بیشتر از هر چیز دیگه ای آزارم می ده. متاسفانه همیشه هم به خاطر درست بیان نکردن مطالب توسط من ایجاد میشه در نتیجه تصمیم می گیرم که خفه خون بگیرم.

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت1:3توسط نارنجی | |

ما دلمان یک کیک گنده ٬ با یک لیوان گنده چایی و یک درخت گنده با یک سایه گنده تر می خواهد.

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت17:2توسط نارنجی | |

نارنجی خانوم جان طی یک اقدام انقلابی دو ماه پیش موهای خوشگل خودشان را به رنگ جوجه جوجه طلایی درآوردند آنهم با هایلایت۸۰ ٪٬ خب از آنجاییکه ایشان بسیار دختر فشن  و مدگرایی می باشند الان با هوهای نیم مشکش و نیم جوجه ای تبدیل به یک مدل هالیوودی شده و خب می دانید که آقای شوهر هم دل خوشی از ستاره بودنم نارنجی خانوم جان ندارند و... .

القصه نارنجی خانوم جان از دو هفته پیش تصمیم گرفتند که موهایشان را نسکافه ای کنند البته لازم به ذکر است که تا همین امروز ملت به این افتخار نائل نیامده اند که ایشان را با موهای نسکافه ای ببیند.(امروز نیز موکول شد به ۷ روز دیگر)

به امید نارنجی نسکافه ای

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت19:40توسط نارنجی | |

مثل همیشه رفتم مسجد گوهرشاد ٬ حرم وقتی هوا ابریه حال و هوای دیگه ای داره!

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت17:55توسط نارنجی | |

خیلی وقته دلم یه مسافرت می خواد. اینبار هم نشد!

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت12:53توسط نارنجی | |

همیشه بین منطق و احساسم دست و پا زدم هیچ موقع نتونستم یکیشون رو انتخاب کنم و هر چی بزرگتر می شم احساسم برام مهم تر میشه. می دونم همه آدمها برعکس من هستن ولی من واقعا حالا به احساساتم اهمیت بیشتری می دم.

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت0:53توسط نارنجی | |

Love is like a war; easy to start, difficult to end, impossible to forget

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت0:44توسط نارنجی | |