تبليغاتX
نارنجی خانوم



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


نارنجی خانوم

عجله دارم بعدا میام می نویسم !

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت23:1توسط نارنجی | |

سرکار علیه نارنجی خانوم اندکی فقط اندکی شلخته می باشند مثلا همیشه در محل کار بر روی میزشان بمب منفجر شده است.  آشپزخانه شان فقط به مدت یک ساعت نظم و ترتیب را تجربه می کند کمد لباسها یک روز پس از چیدمان مجدد به روز اول برگشته و کتابهای خانوم نارنجی خانوم همیشه در هر مکانی از خانه یافت می شوند. کتابها که به دلیل سابقه طولانی ایشان در امر کتاب دوستی! درمان پذیر نیستند ولیکن از کلیه علاقه مندان و انسانهای منضبط دعوت بعمل می آید حداکثر تا تاریخ پنجشنبه ۳۱ مردادماه ۱۳۸۷ طی یک اقدام خداپسندانه راهکارهای عملی خود را ارائه و آقای شوهر را از ناراحتی و نگرانی رها سازند.

پیشاپیش از طرف آقای شوهر به دلیل بذل توجه شما به این امر خطیر سپاسگزاری می گردد.  

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت16:55توسط نارنجی | |

۲۸ ام سالگرد ازدواج بنده و آقای شوهره . البته از اونجایی که دو تا آدم بی احساس با هم زندگی می کنن خیلی شلوغش نمیکنیم خیلی خودمون رو کشتیم به اصرار من رفتیم با همدیگه برای هم هدیه خریدیم ( قسمت خنده دارش اینه که همشو من حساب کردم) فردا شب هم که البته یک دو روزجلوتره قرار شد بریم شام بیرون که اون هم با منه!  فکر کنم یه ریزه آقای شوهر پررو شده !

آخیش دلم خنک شد غر زدم ! البته خیلی هم فرق نمی کنه که کی توی زندگی خرج کنه ولی گاهی آدم دوست داره طرف مقابل یه تعارف بزنه!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت23:0توسط نارنجی | |

گاهی احساس می کنم دیگران به چشم یک دیوانه به من می نگرند و اندکی مشنگ به نظر می آیم ! آیا همینطور نیست ؟؟؟ (ببخشید خواستم مثلا مثل بچه آدم درست بنویسم. نشد. به جز مشنگ چیز بهتری به نظرم نرسید. )

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت20:49توسط نارنجی | |

۱. جمله تیتر مال برنارد شاو هست به من این وصله ها نمی چسبه!

۲. واسه جمله مذکور دلیل دارم!ما یه مدیر ... داریم (...به دلیل اینکه کسی نشناستش البته من با اسم مستعار می نویسم. هیچکی روحش ازاین وبلاگ من خبرنداره چه رسه به خودش!)خلاصه امروز واسه انصراف از شرکت در یکی از پروژه ها رفتم پیشش. جاتون خالی از خنده روده بر شدم(ناگفته نماند امروزبا اینکه اوضاع خیلی خرابه کلا الکی خوش بودم ) وقتی حرف می زد یه مدلی بود که فقط داشت قربون صدقه می رفت حالا منم خودم زده بودم به کوچه علی چپ و توی دلم از خنده مردم نکته : فکر بد نکنین مدل شرکتمون اینجوری که توی یه سالن بزرگ مدیر و کارشناساش با هم میشینن . سالن واحد... هم مثل همه پنجشنبه ها مملو آدم بود.

۳. یه زمانی حدود ۱۰ ماه پیش من با یکی از کارشناسای این مدیر والا مقام توی یه پروژه که ازش به هیچ عنوان سر در نمی آوردم و البته هیچ تخصصی در این زمینه نداشتم کار می کردم . حالا پس از اعتراف به خنگی میگم که از انتخاب من به عنوان همکار اون یارو منظور داشته !

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت23:27توسط نارنجی | |

امشب با آقای شوهرپارک رفتیم  . ما خونمون به پارک نزدیکه ولی همیشه خسته تر ازاین هستیم که بریم اونجا بشینیم یا راه بریم.القصه داشتیم قدم می زدیم که یه دختر سه ساله و یه پسر با همین حدود  سن رو دیدیم که کنار خانوادشون نشسته بودن هردوشون با صدای بلند فریاد می زدن من. من. من. من در شیشه رو باز می کنم ! من در شیشه رو باز می کنم !با شنیدن لجبازی کودکانه شون یه دفعه دلم قنج زد واسه بچگیهام و لجبازیهام!

با خودم فکر کردم همیشه دوره ای که توش زندگی می کنی به نظرت مزخرف مرسه ولی وقتی اون دوره می گذره و بعد از سالها به پشت سر نگاه می کنی میگی یادش به خیر!!!! 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت23:9توسط نارنجی | |

استرس دارم آی ملت من بیخودی استرس  دارم آی ملت من  همینجوری الکی الکی استرس دارم آی چرا یکی به من نمیگه چه مرگمه!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت17:31توسط نارنجی | |

بعد از مدتها بالاخره یه رمان خوندم. عضو کتابخونه ای شدم که به محل کارم خیلی نزدیکه. کتابای نسبتا خوبی داره خیلی بزرگ نیست ولی میشه توش کتاب پیدا کرد. کتاب "زمانی برای زن بودن" ترجمه ای از"II DON'T KNOW HOW SHE DOES IT "نوشته آلیسون پیرسون و مترجماش هم ناهید رشید و نسرین گلدار هستن. این کتاب رو اتفاقی دیدم و فکر کردم باید جالب باشه ! من به عنوان یه زن با تفکرات زنونه ازش خوشم اومد. در کل میگه مادرها و زنها توی هر کشوری که زندگی کنن نقاط مشترک زیادی دارن که هیچ وقت  نمیشه منکرشون شد. و اما قسمت دلخواه من:امیلی دختر کوچولوی کیت( قهرمان داستان) دردو سالگی عاشق کارتون زیبای خفته بوده و همیشه اصرار داشته که مامانش فیلمو عقب بزنه تا امیلی بره توی تلویزیون ! و نذاره شاهزاده بره به اتاق زیرشیروانی وسوزن دوک نخ ریسی  عجوزه پیر توی دستش فرو بره .نویسنده جمله جالبی در ادامه میگه  " فرق ما با بچه ها این است که در مسیر زندگی توانایی فریاد زدن -عقب بزن . عقب بزن .- را ازدست می دهیم."

شاید بی ربط باشه ولی وقتی نارنجی کوچک بود:

 وقتی چهارسالم بود مامانم دیدن هاچ (هاج؟) زنبور عسل رو قدغن کرده بود آخه هر موقع این کارتون رو نگاه میکردم یه عالمه اشک می ریختم!

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت0:48توسط نارنجی | |

امروز آقای شوهر رفت شهرشون که مامان و بابش رو ببینه .منم عصر رو با یکی از دوستام که باهاش خیلی راحتم گذروندم. این دوستم آدم خاص و جالبیه. کتاب می خونه خیلی خوب می نویسه همینطور دندونپزشک موفقی هم هست ولی توی زندگی مشترک با یه آدم تحصیل کرده که دیدی کاملا سنتی داره به بن بست رسیده. شوهرش بهش گفته این اداهاتو از توی کتابایی که خوندی یاد گرفتی ! گاهی فکر می کنم چرا خانوما هرچی نادون ترن توی زندگی زناشویی موفق ترن؟چرا بعضی مردا با وجود تحصیلات دانشگاهی اینقدر کوته فکرن ؟هرچند جواب دومین سوالم رو می دونم .می دونم که ادما جهان بینیشونه که شخصیتشون رو می سازه نه تحصیلات دانشگاهی و ... .

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت21:46توسط نارنجی | |

نارنجی خانوم شنبه هفته گذشته طی یک اقدام انقلابی و انتحاری پشت سر رئیس جان در راه پله( محل کار) زمین خورده و قمبل مبارک رئیس، وی را از مرگ حتمی نجات داد. لذا بدینوسیله مراتب قدردانی و سپاس خودرا از قمبل ریاست محترم اعلام میدارد.(در طی ۱۰ روز گذشته به دلیل پا درد شدید ناشی از صدمه  و تالمات روحی قادر به بیان این مساله نبودیم)

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت23:54توسط نارنجی | |

شعر زیبای پابلو نرودا با ترجمه زیبای احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن










 

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت11:42توسط نارنجی | |