تبليغاتX
نارنجی خانوم



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


نارنجی خانوم

امروز یکی از ایمیلهایی رو که گروه روزنه برام فرستاده بود خوندم .به نظرم جالب اومد . شما هم اگه دوست دارین بخونین!

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:

 

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
 


جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

 

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
 


جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

 

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
 


جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

 

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
 


جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست
 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت22:59توسط نارنجی | |

دلم می خواد استعفا بدم آقای شوهر کاملا موافقه میگه برای مسائل مالی نگران نباش. راستش رو بخواین یه خورده نگران مسائل مالی هستم می ترسم به تنهایی از ژس زندگی و قسط و... برنیاد! ولی اگه بتونم از همین فردا نرم احساس پرنده ای رو خواهم داشت که از قفس آزاد شده!

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت23:31توسط نارنجی | |

امروز توی کارگاه آموزشی در حالی که داشتم می دویدم تا برنامه ها رو تنظیم کنم دوستم اس ام اس زد که خسرو شکیبایی مرد! با خودم فکر کردم دیدم این آدم از خودش اثری به یادگار گذاشته پس زنده خواهد موند تا وقتی کاراش جذابیت داشته باشه و مردم ببیننش پس هنوز نمرده .

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت21:6توسط نارنجی | |

من وقتی دانشجو بودم یا حتی زمانی که دبیرستان می رفتم همیشه قبل از امتحانا یه رمان خوب می خوندم تا ذهنم برای درس خوندن آماده بشه! الان دیگه فرصت کتاب خوندن کم پیش میاد. ولی با همه گرفتاریام دلم لک زده برای یه رمان خوب که وقتی  می خونمش منو ببره به دنیای خودش و فارغ کنه از همه تنش ها و نگرانی ها! 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت22:25توسط نارنجی | |

استرس دارم وقتی استرس دارم به جای اینکه کارم رو انجام بدم تا به موقع تحویلش بدم فقط وقت تلف می کنم و دور خودم میگردم وحشتناک می خورم یا وحشتناک اینترنت بازی می کنم گاهی یه رمان ۵۰۰ صفحه ای رو بی وقفه می خونم یا ساعتها چرندیات تلویزیون رو نگاه می کنم!

استرس دارم چون اون فردی که قرار بود من جانشینش بشم دیروز زایمان کرد! فردا مدیرعامل بعد از دو ماه میاد و من از اون خانوم کارو تحویل نگرفتم چون زایمانش پیش از موعد بود! حالا هم که دارم فقط وقت رو از دست میدم .

نارنجی پریشون

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت23:26توسط نارنجی | |

دلم واسه یه کتاب کودکانه که پر از شعر باشه لک زده! مثلا کتاب مورد علاقه دوران کودکیم که گمش کردم (گربه من نازنازیه).امروز رفتم واسه دختر دایی سه سالم که خیلی بانمکه کتاب داستان بگیرم یه دفعه یاد بچگی هام افتادم .چقدر کتاب قصه های زمان ما عکسای خوشگل تری داشت چقدر بهتر بود حتی کارتونای زمان ما خیلی بهتر بود این کارتونای جدید هیچ خاطره ای برای بچه ها به یادگار نمی ذاره!

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت23:8توسط نارنجی | |

هرگز امیدرا از کسی سلب نکن شاید این تنها چیزی باشد که دار د!

(نمی دونم که نویسنده جمله چه کسی هست!)

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت20:2توسط نارنجی | |

همیشه شعرای سهراب سپهری رو دوست دارم زمانی بخونم که زیر سایه سنگین یه درخت حدود ساعت۳ بعد ازظهر دراز کشیده باشم و سکوت خاص یه باغ هم همراهیم کنه! این تصویریه که وقتی می خوام  آرامش رو تصور کنم به ذهنم میاد!

بگذریم نارنجی چند تا گیاه آپارتمانی داره که توی پست های بعدی عکسشون رو هم می ذاره گیاهای نارنجی وقتی خونه شاده سرحال و سرسبزن ولی وقتی خونه غمگینه پژمرده میشن! یه چیزی که یه مدته خیلی بهش دقت می کنم گل و گیاهای بنگاه ها و آرایشگاهای مردونه هست. نمی دونم شما هم توجه کردین یا نه ؟ توی این جاها بدون استثنا خیلی گیاهای شادابی وجود داره. خونه قبلی که بودیم یه فوجر (سرخس شاخ گوزنی ) خریدم که عاشقانه دوستش داشتم ولی پژمرد و از بین رفت. جالب اینجا بود که نزدیک خونمون یه ارایشگاه مردونه بود که یه فوجر داشت به چه بزرگی و چقدر سرحال و شاداب! می دونم اصلا به اندازه من به گیاهش نمی رسید ولی نمیدونم چرا فوجرم از بین رفت ولی فوجر اون اینقد خوب مونده بود !هیچ موقع شهامتشم نداشتم که برم از آقای آرایشگر بپرسم چیکار می کنه که گیاهش اینقدر سرحاله.

حدس من اینه که گیاها توی محیط های شاد و پر بگو و بخند رشد بهتری دارن تا یه جایی مثل خونه ما که دوتا آدم کم حرف دارن توش زندگی می کنن و مهمون هم خیلی کم و به ندرت میاد خونشون. 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت21:45توسط نارنجی | |

خاطر شریفمان ناراحت است آخر ما دیگر خودمان را نمیبینیم یعنی وبلاگمان را نمی توانیم باز کنیم.

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت16:53توسط نارنجی | |

از این به بعد راجع به چیزهایی که واقعا می خوام داشته باشم می نویسم . من می خوام و باید فردا با رئیسم با قاطعیت صحبت کنم بهش بگم می دونم که واقعا برام یه دوست خوب بوده می دونم که توی این مدت خیلی چیزا بهم یاد داده براش احترام قائلم نه به خاطر خودخواهی ها و بچگیش بلکه به خاطر اعتماد به نفس زیاد و هوش سرشارشبه خاطر اینکه هرکاری رو شدنی میدونه و به خاطر همه تفاوتهاش با من .باید بگم می دونم که بهش وابسته شدم و این نه برای خودش نه برای شرکت و نه برای من خوب نیست فکر می کنم این وابستگی دو طرفه است.( توی پرانتز :رئیسم یه خانم جوونه پس احتمالات بیخود رو حذف کنین رابطه صرفا کاریه).با این مسئولیت جدید بالاخره باید از واحدش برم پس بزاره تا با خوشی و به طور کامل برم نه اینکه یه پام اینجا باشه یه پام اونجا !

درحاشیه:  همه مشکلات من از اعتماد بهخ نفس پایین و شخصیت خود کوچک بینم ناشی میشه باید خودم رو تغییر بدم تا بتونم دنیای اطرافم رو تغییر بدم. عزت نفس پایینی داشتم که امروز خیلی پایینتر از دیروزه. باید شخصیت مهر طلبم رو تغییر بدم.

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت23:41توسط نارنجی | |

آهای ملت بدانید و آگاه باشید که این آقای شوهر  هنوز برای من هدیه ای به مناسبت این روز بزرگ نخریده است .آهای ملت بدانید و آگاه باشید که این آقای شوهر  هنوز برای من هدیه ای به مناسبت این روز بزرگ نخریده است .آهای ملت بدانید و آگاه باشید که این آقای شوهر  هنوز برای من هدیه ای به مناسبت این روز بزرگ نخریده است .آخیش دلم خنک شد.

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت19:25توسط نارنجی | |