تبليغاتX
نارنجی خانوم



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


نارنجی خانوم

زمانی که یه دختر 12-13ساله بودم مامان کتاب آیین دوست یابی دیل رو آورد خونه و گفت پدرم (یعنی پدربزرگ بنده) همیشه میگفته کتابای دیل کارنگی رو بخون(پدربزرگم یکی از خوش مشرب ترین آدمای شهرمون بود این رو همه مردم شهر درموردش می گفتن!)، بگذریم مامان کتابو برا خودش آورده بود ولی من خوندم بارها و بارها در طول این سالها هنوزم گاهی یه توک بهش می زنم ولی یه یه سالی میشه اصن نمی تونم برم سراغش کلا یه سال و اندی هست که آدم دیر جوش و کم حرفی شدم نمی دونم چه مرگمه که اصلن بی حوصله و از آدم گریز شدم فکر کنم از تاثیرات آقای شوهره چون آقای شوهر آدم کم حرف و کم دوستیه! بازم همه تقصیرا رو بندازم گردن آقای شوهر بیچاره (نارنجی بدجنس می شود). به هر حال برام دعا کنین یه سر به کتابام بزنم بلکه آدم شم!

+نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت0:45توسط نارنجی | |

وقتی به هدفم فکر می کنم عذاب وجدان می گیرم من هدف دارم ولی برای هدفم تلاش نمیکنم برنامه ریزی نمیکنم حتی همیشه بهش فکر نمی کنم نمی دونم واقعا این نارنجی تنبل رو چه جوری از خودم دور کنم. یه آدم خیر مهربون باسواد با معلومات فهمیده متشخص به من کمک کنه بلکه آدم بشم!

راستی توجه توجه نارنجی عینک جدید خریده بهش تبریک بگین !

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت15:8توسط نارنجی | |

یه دفعه دلم برای کلاس اولم تنگ شد برای خانم ریحانی مهربونترین و بهترین معلم شهرمون اون وقتا معلم معروفی بود. من کلاس اول و دوم رو به یه مدرسه می رفتم که اسمش عدالت بود اون موقع ها یعنی سال 67 با حالا خیلی فرق داشت آتیش انقلاب خیلیا علی الخصوص تو آموزش و پرورش تند بود یادمه مدیرمون هم یا واسه خودشیرینی توی اداره یا هم اعتقادش ! نمی ذاشت مقنعه سفید بپوشیم لباسها و کفشا همه رنگ سرمه ای مشکی و خاکستری تیره بود وای به حال دختر بچه ای که موهاش بیرون بود این روزا وقتی دختر مدرسه ای ها رو شاد و خندون می بینم توی یونیفرمهای صورتی و قرمز و نارنجی با مقنعه های سفید کلی لذت می برم میگم خدا رو شکر که لااقل اینا وضعیت ما رو ندارن. ***نمی دونم خانم ریحانی کجاست ولی براشون آرزوی سلامتی و بهروزی می کنم به خاطر همه محبتاش هم ممنونم.

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت0:21توسط نارنجی | |

سلام. نارنجی خانوم این ایام عیدی بعد از یه تصادف وحشتناک (که اگه خدا کمک نمی کرد معلوم نبود چی میشد اونم ۲۸ اسفند وقتی تشریف می بردن ولایت با همه خانواده برای سال تحویل خونه مادر مادربزرگ "مامانی") تقریبا هر روز مثل یک خرس پشمالو قهوه ای عینکی خوردن بازهم خوردن در حد خفگی خوابیدن و حالا با یه عالمه چربی (ببخشید ولی یه قمبل گنده) نشستن دارن براتون از عید میگن!ناگفته نماند مرخصی رو حلال حلال کردم که دلم نسوزه چرا مرخصی گرفتم.

صبحانه های خونه مامانی عالی بود من و آقای شوهر لذت عجیبی بردیم. آشپز خونه خیلی قدیمیه به معماریش بعد از بازسازی سال ۵۰دست نزدن واسه همین محیط دلپذیری داره .هرچند اون آشپزخونه روزای خوب و بد زیادی رو دیده که شاید روزی این خاطرات رو از زبون مامانی و همینطور خودم براتون بنویسم. آشپزخونه به نوعی اتاق کنفرانس خونه هم هست. همیشه همه فامیل وقتی حرفای خاص دارن اونجا جمع میشن. ایکاش عکس گرفته بودم و براتون می ذاشتم! 

بهر حال درسته تصادف حال مامان و پدر رو اساسی گرفت ولی خیلی شاکر خدا هستیم که طوریمون نشد اونم با اون وضعیت.یه حادثه دیگه  هم من و آقای شوهر داشتیم اونم انفجار لوستر خونه مامانی بود که اگر من به خاطر ترس از تاریکی و اقای شوهر برای وصل برق بیرون توی حیاط نرفته بودیم  لوستر روی سرمون هوار شده بود!

با همه این احوالات عید خوبی بود. لذا در یک اقدام خداپسندانه نارنجی خانوم در سال جدید برای همه مردم دنیا سال خوبی رو آرزومندند!

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت0:54توسط نارنجی | |